تبليغاتX
آسمان

بچه دار شدن در زندگی ما یه تحول عظیم به وجود آوردهُ یه تغییر که اصلا فکر نمی کردم اینقدر زندگی ما رو عوض کنه.روزمرگی ها ُ افکار ُ آرزوها ُسرگرمی ها وخیلی چیزهای دیگه.به جرئت می تونم  بگم که زندگیمون شیرین تر شده و نمی تونیم زندگی بدون اون رو تجسم کنیم.اما یه مدت که از تب وتاب تازگی های اومدنش می گذره تازه می تونی به خودت هم فکر کنی . به آرزوهای قبل ار اومدن اون و رویاهای بعد از اومدنش.انگار با اومدنش راحتتر فکر می کنم ُکمتر ناراحت می شم و از احساسی بودن به سمت منطقی بودن پیش می رم.نمی دونم شاید هر کس یه جور تحول رو تو زندگی تجربه می کنه و همه مادرها با اومدن اولین بچه یه جور احساس ندارن.یعنی مطمئنن همینه.حالا دیگه فقط خودت نیستی که می خوای موفق باشی دوست داری سه تایی اون رو حس کنین.حالا دیگه حتی دوست نداریم دو تایی بخندیم انگار یه روحیم در سه بدن.انگار وقتی سه تایی با هم خوشحالیم دیگه هیچ چیز از خدا نمی خواییم.    خدایا شکرت

خدایا: دل همه آدم های دنیا به خصوص بچه ها رو همیشه شاد نگه دار و شادی های هیچ کس رو ولو کوچیک ازش نگیر.  آمین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:2  توسط آسمان  | 
این روزها رنگ زندگی برای ما کاملا عوض شدهُ تازه ترین چیزها رو تجربه می کنیم ُهم تلخ و هم شیرین.اما این تلخی ها از اون تلخی ها نیست از نوع دیگه ایه.یک تحول بزرگ ُیک تجربه بزرگ و شاید بشه گفت شیرین.به هر حال زندگی برامون شیرین تر شده بر خلاف تصوری که از قبل داشتیم و بعضی وقت ها فرصت نمی کنم به مسائل دیگه فکر کنم و سری بزنم.زندگی عجب گذرگاه عجیبیه!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:22  توسط آسمان  | 
پارسال همین موقع ها بود شاید زودتر، از تمرین رانندگی که اومدم شرکت سمان زیر چشمی نگاهی به من کرد و خندید و من که انگار سال ها منتظر چنین روزی باشم قند تو دلم آب شد.توی راه انگار استرس داشتم می گفتم نکنه الکی هیجان زده باشم.اما چند روزی که گذشت غم عجیبی به سراغم اومد شاید بهتره بگم افسردگی عجیبی.یعنی من می تونم؟!پس کارهایی که یه عالمه واسشون برنامه ریخته بودم؟!پس فوق چی؟!پیشرفت چی؟! تازه می خواستم جبران کنم کاستی ها رو؟؟؟؟ و هزار تا چون وچراهااییی که شده بود خوره جونم.

گذشت از اون همه نگرانی ها و ناراحتی ها.الان ۵ماهه که باهاش زندگی می کنم یا به قول خودمون حال می کنم . به چهرش که نگاه می کنم با خود می گم یه لبخندتو رو با هیچ کدوم از اون چراها عوض نمی کنم :  دلبندم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 12:7  توسط آسمان  | 
همیشه بزرگ تر ها می گفتن تا مادر نشی نمی فهمی ماااادر یعنی چی.حالا که مادر شدم می فهمم چی می گفتن اونها وچی نمی فهمیدم من.البته به نظر من هر کسی از مادر شدن لذت نمی بره و هر کسی هم نمی تونه یه مادر خوب باشه.امیدوارم خداوند این قدرت رو به من بده و من بتونم فرزندی شایسته داشته باشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 14:19  توسط آسمان  | 
هر سال که می گذرد انگار آمدن بهار برایم زودتر می شود.نمی دانم شاید به تعداد بهار های عمرم که اضافه می شود تکراری تر می بینم آن را.اما هر چقدر تکراری باشد آمدنش را دوست دارم .اصلا انگار حال و هوای نوروز چیز دیگری است.شلوغی خیابان هاُانگار عادت شده برای مردم.هفت سین و سال تحویل و عیدی ها که از لابلای قرآن ها چشمک می زنند.دید ها و بازدید ها که شاید همین یک بار در سال باشد .آجیل و گز و شکلات و میوه های رنگارنگ همه از کودکی برایم نماد عید بود و هست.به هر حال تکرار زیبایی است بهار و نو شدن سال. 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 11:35  توسط آسمان  | 
این روزها یاد آینده ای نزدیک با یک زندگی متفاوت برایم شیرین می کند لحظات تلخم را.البته دروغ نگفته باشم شیرینی خاصی که گاه با اضطرابُ نگرانی و شاید ترس از کنار نیامدن با موقعیت جدید باشد.نمی توانم نفر سومی را در ذهنم بگنجانم .در خلوت چندساله مان.اصلا برام ملموس نیست.اما به هر حال تصور لحظاتش برایم شادی بخش است 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 16:47  توسط آسمان  | 
آلبوم عکس هام رو که باز می کنم خیلی دلم می گیره.یاد خاطرات سال های اول دانشگاه و گریه های روزهای اول در خوابگاهُ یاد شب یلدای سال اولُ روزهای برفی دانشگاه ُاردوهاُ به ترک دیوارها خندیدن بیرون رفتن های دسته جمعی ُ شب نشینی های دلخوش کنکی ُغذا درست کردن های الکیُ درس خوندن های زور زورکی  همش شده یه خاطره .فکر نمی کردم حتی سختی های اون موقع بشه قشنگ ترین های امروزم.آلبوم رو که نگاه می کنم فکر می کنم پیر شدم دیگه.فکر می کنم چقدر گذشته از همه چیز چقدر خوب بود اون روزها .اما هیچ کاش گفتنی فایده نداره.همینه که هست می خوای بخواه می خوای نخواه.مگه نه؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 20:7  توسط آسمان  | 
این سکوت و خلوت بدجوری حالم رو گرفته ُ انگار فقط اینجاست که این طور سکوت حکم فرما است و آدم ها با اینکه هستند دیده نمی شن انگار هر جا رو که نگاه می کنی پر از حرف و شادی و جنب و جوش هست اما اینجا نه!!!!حتی از پنجره آشپزخونه هم که به بیرون نگاه می کنم انگار آدم ها با ما فرق می کنن.دیگه از این روزهای کوتاه خسته شدم روزهایی که تا چشم بر هم می زنم شب برسد و شب هایی که هر چه به بیرون نگاه می کنم خبری از صبح نیست 
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 18:34  توسط آسمان  | 
گاهی اوقات دلم می خواد زار زار گریه کنم به خاطر چیزهایی که قدرت بیان اون ها رو ندارم.به خاطر دلم که می شکنه به جرم .......به جرم چیزهایی که اینجا هم نمی تونم بگم .اینجا هم می ترسم از اینکه بگم نمی دونم از چی یا از کی؟اما حالا دیگه یکی توی وجودم هست که بهش بگم که درد دل کنم باهاش که گریه کنم براش اون هم بشنوه و شاید به نشانه اینکه به حرفام گوش می ده چند دقیقه یک بار ابراز وجود می کنه.شاید فقط اون باشه که گوش می ده و هیچ عکس العملی جز گوش دادن نشون نمی ده شاید تنها کسی باشه که از درد دل باهاش شرم ندارم و یا نمی ترسم.شاید....
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 22:50  توسط آسمان  | 
پاییز که میشه با روزهای کوتاه دلگیر وشب های طولانی خیلی کسل کننده است.یه حسی داره که خیلی خوب نیست.مخصوصا جمعه ها اون هم غروبش البته الان که خیلی خوبه وقتی یاد دو سه سال پیش می افتم اشکم می خواد در بیاد .نمی دونم چقدر بهم سخت گذشته که الان هم که یادش می افتم دلم می گیره و می گم خدا رو شکر.نمی دونم شاید من زیادی سخت می گرفتم.اما خداییش روزهای سختی بود .خیلی سخت با وجود خاطرات شیرینی که درش بود حاضر نیستم یک بار دیگه به اون موقع ها بگردم.مگر برای یک لحظه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 19:47  توسط آسمان  |